حرف خودم (1)

سلام ، خوبين اول از همه عيد بسيار شاد و پر از قشنگيه عيد فطر رو تبريك ميگم  اما راستش من با تمام وجود اينكه فوق العاده از رسيدن به اين عيد خوشحالم اما دلم جوره ديگه ايه ، تو هيچ سالي اينجوري نبودم يا حداقل به اين شدت نبودم

يه حسه خاصه نميدونم يه جوري احساس ميكنم يه چيزي گم كردم يه جوري دلم واسه اين ماه تنگ ميشه ، ميدوني ماه مهمونيه خدا رو همه ميگن اما به صورت كليشه اي ولي واقعا حسش كردم معاوم بود خدا دعوت نامه اي فرستاده بود كه هر كي بيادش يا نيادش خدا بهش حال ميده ، چقد ادم بود كه ۲ تاش تو دوستان خودم بودن و شفا گرفتن خدايا ما اين همه كم ميذاريم واست اين همه گناه ميكنيم اونم جلو روت قربون صبرت برم كه بي پايانه اگه من جات بودم همرو ميفرستادم جهنم كه حاليشون شه اما تو اين ماه رو گذاشتي كه ما باز خودمون رو توش بشوريم و چون ميدوني بازم ما درست نميشيم لااقل يه باري از گناهمون كم ميشه كه بازم به بهونه اي ماروببخشي اي خدا اخه چي بگم واقعا رويي ندارم كه بگم فقط قربونت برم كه هميشه چشم پوشي ميكني منه حقيرو ضايع نميكني همش به وسيله منو مي بخشي اما دريغ از اينكه تشكري ازت كنم اخه خدا چرا انقدر مهربوني كه من انقدر خجالت بكشم چرا يكي نميزني تو سرم موقع گناه تا دلم خنك شه هميشه بايد خجالتم بدي هميشه بايد رحم كردنتو گذشتتو به رخم بكشي كه شرمندت شم  آخه قربونت برم كسي تو صبر تو شكي نداره نمونش شهادت هاي عزيز ترين مخلوقاتت ديديو صبر كردي تا شايد بازم يكي شون بفهمه و برگرده پيشت مثل حر واقعا خدا ازت شكايت دارم اي خدا چرا منو زمونه اون اماما به اين دنيا نياوردي نمي شد منم يه يتيم از يتيمايي باشم كه امام علي دستي به سرم بكشه خوب حسوديم ميشه ميدونم خدا لطف بهم كردي كه اون موقع نياورديم چون شايد اگه ميومدم ممكن بود منم مثل اون بي معرفتا ميرفتم به جنگ پسرش خدا واسه همه چي ممنونتم خدايا واقعا ممنونتم كه بازم تو يادم ميايو هنوزم منو به پيشه خودت دعوت ميكني خيلي كوچيكتم مي دونم هيچي نيستم اما واژه ي ديگه اي پيدا نميكنم خودت كه ميدوني من چقدر ذهنم كوچيكه خدايا واسه همه چيزايي كه داديو نداديو ميخواي بعدا بدي ممنونتم الهي شكرت كه تونستم يك بار درست ازت تشكر كنم خدايا ممنونتم بازم تو يادم بيا تا بتونم ازت تشكر كنم و اون دنيا كمتر شرمندت شم ممنننننووووونتم نميدونم چجوري از پيشت برم منو تو پناهت نگه دار دووووست دارم خدااااا 

یک با یک برابر نیست؟!!!!

یک با یک برابر نیست؟!!!!

    

معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود ولی ‌آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت یک با یک برابر هست از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی سخن سر داد تساوی اشتباهی فاحش و محض است معلم مات بر جا ماند و او پرسید گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز یک با یک برابر بود سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود و او با پوزخندی گفت اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود اگریک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟ یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟ معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه های خویش بنویسید یک با یک برابر نیست خسرو گلسرخی