تفسیر عشق

عشق را شما چگونه تفسير مي كنيد؟

 


یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني.... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

        

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی




باشه... باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

     

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

عشق واقعی هیچوقت نمی میره

این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم"

 

ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم"

سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب

حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه

 

 

آخرین نور هدایت

 

ولادت حضرت خاتم الانبیاء محمد مصطفی (ص)

و امام صادق علیه السلام بر تمامی دوستارانشان مبارک باد

فروزان از دو مشرق در سحرگاهان دو ماه آمد

دو خورشيد جهان افروز   در دو صبحگاه آمد

دو موسي در دو دريا  يا دو يوسف از دو چاه آمد

دو رهرو يا دو رهبر يا دو مشعل دار  راه آمد

دو شمع جمع بزم جان دو رکن محکم ايمان

دو بحر رحمت و غفران  دو دست قادر منان

دو آدم خو دو يوسف رو دو موسي يد دو عيسي دم

دو شمع جمع انسانها  دو شاه کشور جانها

دو باب الله احسانها  دو بسم الله عنوانها

دو سرو باغ و بستانها دو باغ روح و ريحانها

دو واجب جاه  امکانها  دو مشعل دار کيهانها

دو خالق را نماينده  دو قران را سراينده

دو رحمت را فزاينده دو دلها  را رباينده

يکي را بر اوليا سادس يکي را بر انبيا خاتم


 

احادیثی از حضرت محمد(ص)

دوستى خود را به دوست ظاهر كن تا رشته محبت محكمتر شود .

مؤمن ، خنده رو و شوخ است ، و منافق ، عبوس و خشمناك .

بهترین یاران کسی است که ناسازگاریش اندک باشد و سازگاریش بسیار

هرکس آبروی مؤمنی را حفظ کند، بدون تردید بهشت بر او واجب شود.

خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید كه خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد

در طلب دنیا معتدل باشید و حرص نزنید ، زیرا به هر كس هر چه قسمت اوست می رسد.

شاد کردن کودکان

از جمله کسانی که سفارش به شاد کردن آن ها شده، کودکان است.

پیامبر(ص) فرمود: بهشت را خانه ای است به نام خانه ی شادی، کسی در آن داخل نمی شود مگر این که کودکان را شاد کند.

احادیثی از حضرت امام صادق (ع)

از جمله دوست داشتني ترين اعمال نزد خداي متعال شادي رسانيدن به مؤمن است و سير كردن او از گرسنگي ، يا رفع گرفتاري او يا پرداخت بدهيش .

عاقل ترين مردم خوش خلق ترين آنهاست .

چون خداي تعالي بنده اي را دوست دارد و او عمل كوچكي انجام دهد ، خدا او را پاداش بزرگ دهد .

سه چيز از علامات مؤمن است : شناختن خدا و شناختن دوستان و دشمنان خدا .

هر مؤمني به بلائي گرفتار شود و صبر كند ، اجر هزار شهيد براي اوست .

 

 اللهم عجل لولیک الفرج (الهی آمین)

حکایت عشق

 حکایت عشق

 

* حکایت عشق حکایت جالبی است فراموشدگان هیچگاه فراموش کنندگان

را فراموش نخواهند کرد .

* تو ای معنای انتظار یک لحظه بایست ، دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست،

لطف کن یک لحظه بایست و فقط یک جمله بگو :

" تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟! "

* بازی روزگار را ببین تو چشم میزاری و من قایم میشم، تو یکی دیگه رو پیدا

می کنی و من برای همیشه گم می شم .

* غربت را نباید در الفبای شهر جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری

فروخت تو غریبی .

* رفتی و ندیدی که چه محشر کردم، با اشک تمام کوچه ها رو تر کردم،دیشب که

سکوت خانه دلگیرم کرد، وابستگی را به تو باور کردم .

*نبودن تو حتی تا ابد ندیدن تو هرگز بهانه ای نمی شود برای از یاد بردن تو  

 

چند جمله با خدا

چند جمله با خدا

 

--------------------------------

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …


گفتی: فانی قریب

 
     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

 

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت نزدیک شم …


گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

 
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

--------------------------------

                       

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!


گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم


     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

--------------------------------

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی …


گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

 

     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

 

--------------------------------

 

گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده


     .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

--------------------------------

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...


گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

 
    .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

 

--------------------------------

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا


     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 

--------------------------------

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

 
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله


     .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌کنم


گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین


     .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 

--------------------------------

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

     
گفتی: الیس الله بکاف عبده

 
    .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

--------------------------------

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

 
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم

من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما


    .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش

 بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن .

 خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

حرف خودم : آیا کسی هست که خدایی مهربون تر داشته باشه؟ ما بندگان نا سپاس دیگه چی می خوایم؟ خدایا کمکمون کن توکل بر خودت...

کفشهاي قرمز

 کفشهاي قرمز

دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمز بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود، در قلك كوچكش جمع مي كرد. آن روز صبح هم مثل هميشه، غرق در رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد.
وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سفيد و تميز ديد كه در كنار آن هديه اي قرار داشت.


دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس... او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان راه رفتن ندارد
.

حرف خودم : یادمان باشد برای به دست اوردن هر چیزی عجله نکنیم چون ممکن است به شکلی دچار مشکل بشیم که آرزو کنیم ای کاش دنبالش با این سرعت نمی رفتیم و به خدا می سپردیمش تا بهمون بده اما نه اونجوری که دست رو دست بذاریمو به خدا بگیم که خدایا به ما بده فقط پله پله و با کمکه خدا درست مثل یه بچه که میخواد تازه از پله ها بالا بره و به کمک بزرگترش که دستشو گرفته قدم برداریم انشاا... که بتونیم دستای خدارو ببینیم و لمس کنیم خدایا توفیق لمس دستات رو به ما عطا کن الهی آمین

همه چهار زن دارند

همه چهار زن دارند !!!

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

هديه‌اي پرازمحبت

هديهاي پرازمحبت


( داستان واقعي )


يه روز يه دختر کوچولو کنار يک کليساي کوچک محلي ايستاده بود؛ دخترک قبلا يک بار آن کليسا را ترک کرده بود

چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوي کشيش رد شد، با گريه و هق هق گفت: "من نميتونم به کانون شادي بيام!"



کشيش با نگاه کردن به لباس هاي پاره پوره، کهنه و کثيف او تقريباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را

گرفت و به داخل برد و جايي براي نشستن او در کلاس کانون شادي پيدا کرد.

دخترک از اينکه براي او جا پيدا شده بود بي اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هايي که جايي براي

پرستيدن خداوند عيسي نداشتند فکر مي کرد..

چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقيرانه اجاره اي که داشتند، فوت کرد. والدين او با همان کشيش

خوش قلب و مهرباني که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهاي نهايي و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حيني که داشتند بدن کوچکش را جا به جا مي کردند، يک کيف پول قرمز چروکيده و رنگ و رو رفته پيدا کردند

که به نظر مي رسيد دخترک آن را از آشغال هاي دور ريخته شده پيدا کرده باشد.

داخل کيف 57سنت پول و يک کاغذ وجود داشت که روي آن با يک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "اين پول براي

کمک به کليساي کوچکمان است براي اينکه کمي بزرگ تر شود تا بچه هاي بيش تري بتوانند به کانون شادي بيايند."

حکمت خدا

حکمت خدا

 تنها نجات يافته کشتي، اکنون به ساحل اين جزيره متروک، افتاده بود. او هر روز را به اميد کشتي نجات، ساحل و افق را به تماشا مي‌نشست.
سرانجام خسته و نا اميد، از تخته پاره‌ها كلبه‌اي ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختي بياسايد.

اما هنگامي که در اولين شب آرامش در جستجوي غذا بود، از دور ديد كه كلبه‌اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود. بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فرياد زد: « خدايــــــــــــا! چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟ »
صبح روز بعد با صداي بوق كشتي‌اي كه به ساحل نزديك مي‌شد از خواب پريد.
كشتي‌اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حيران بود.
نجات دهندگان مي گفتند: "خدا خواست که ما ديشب آن آتشي را که روشن کرده بودي ببينيم"

سخت‌ترين روزهاي زندگي

سخت‌ترين روزهاي زندگي

 خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم و بر روي پرده شب تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلمي مي ديدم. همان طور که به گذشته ام نگاه ميکردم روز به روز پرده ظاهر شد، يکي مال من يکي از آن خداوند. راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم. در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت. اتفاقا، آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود.

روزهايي با بزرگترين رنجها، ترسها، دردها، و ........ آنگاه از خدا پرسيدم: خداوندا تو به من گفتي که در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود و من پذيرفتم زندگي کنم. خواهش ميکنم بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتي.
خداوند پاسخ داد: فرزندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت نه حتي براي لحظه اي و من چنين نکردم.
هنگامي که در آن روزها، يک رد پا بر روي شن ديدي، من بودم که تو را به دوش کشيده بودم.

حرف دل

حرف خودم :

سلام بچه ها انشاالله که خوبه خوب باشین از اینکه زحمت کشیدین و اومدین مطالب رو خوندین یه دنیا ممنونم اما این سری میخوام یه سری از حرفای دلم رو بزنم ... تو این دنیا کسی نیست که مشکل نداشته باشه یا دلش نگیره اما همه ی این ها یک نشانه هستش که باعث میشه به هر ترتیبی آدم یاد خدا بیوفته من نه ادم خوبیم نه خدا شناس خوبیم اما با احساسات دلم زندگی می کنم

حرفهای من

 وقتی که به مشکل بزرگ می رسیم میگیم خدا کمک کن که درست شه و بعد دست به دامن خلق خدا میشیم درسته خدا به وسیله ی انها کارمون رو راه میندازه اما نه اینکه ما التماس خلق رو بکنیم و خواهش از خدا . ما همگی از جمله خودم کارامون بر عکس شده خدایی که همه چیز دستش هست رو میذاریم و میریم سراغ بندش. التماس رو باید از خدا کنیم و خواهش رو از بندش چون تنها کسی که منت سرت نمیذاره و انتظار هیچی به جز یه تشکر ساده رو نداره تازه اونم انتظار نداره چون چه بسا چه نعمتهایی بهمون داده و میده و ما شاید ۱۰۰۰ تا یکی رو سپاس میگیم بهش واقعا داریم کجا سیر می کنیم ؟ این راه سعادتمونه چرا عبرت نمی گیریم؟ مگه کسی هست که این همه بهت عشق بده و ازت هیچی نخواد؟ مگه میشه کسی به دشمنشم نعمت بده؟ به کسی که حتی اعتقاد به وجود خدا هم نداره!!!  خدایا مارو ببخش به بزرگیت خدایا ما ناشکریم و روزی فنا میشیم تو با همه ی مهربونیات مارو یک لحظه هم به حال خودمون وا نگذار.

خدایا به داده ات که رحمت است و به نداده ات که حکمت است شکر.

اگه دلتنگ شدیم یا به مشکلی بر خوردیم فقط یک مسئله جلو رومونه و اون اینکه خدا ما رو دوست داره و با به وجود اوردن این مشکلات و دلتنگیا منتظر ماست تا بریم پیشش و اونم تمام درها رو برامون باز کنه و بفهمونه بهمون که خدایی که بهش تکیه کردیم بزرگترین  بخشنده ترین  و مهربان ترین کسیست که میتونه وجود داشته باشه ... خدایا کمکمون کن آمین یا رب العالمین  با نظراتتون خوشحالم می کنین پس منتظرم دوستانم ممنونم وتا دیدار بعدی بدرود  

سلام من بارونم دوست تو

 

سلام من بارونم دوست تو

جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود که يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما بهت ميگم که چکار مي شه کرد! من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : ' وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند دلار هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه.'


جني قبول کرد.. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي جيني همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه.
واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو از گردنش باز مي‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جيني پدر خيلي دوست داشتني داشت. هر شب که جيني به رختخواب مي رفت، پدرش کنار تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه جيني رو براش مي خوند. يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرجيني گفت :
- جيني ! تو منو دوست داري؟
- اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، اشکالي نداره.
پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : 'شب بخير کوچولوي من.'
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جيني پرسيد:
- جيني! تو منو دوست داري؟
اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من، خوابهاي خوب ببيني.'
چند روز بعد ، وقتي پدر جيني اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جيني روي تخت نشسته و لباش داره مي لرزه.
جيني گفت : ' پدر ، بيا اينجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه جعبه ي مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود. پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جيني از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ، اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده!
خب! اين مسأله دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام مي ده. او منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش رو به ما هديه بده.
به نظرت خدا مهربون نيست ؟!
اين مسأله باعث شد تا درباره چيزهايي که بهشون چسبيده بوديم بيشتر فکر کنيم.
باعث شد ، ياد چيزهايي بيفتيم که به ظاهر از دست داده بوديم اما خداي بزرگ، به جاي اونها ، هزار چيز بهتر رو به ما داده.
ياد مسائلي افتادم که يه زماني محکم بهشون چسبيده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتي اونها رو خواسته يا ناخواسته رها کردم خداوند چيزي خيلي بهتر رو بهم داد که دنيام رو تغيير داد.

 

خدا را شکر میگویم

 

خدا را شکر میگویم

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم . اين یعنی

 او زنده و سالم کنار من خوابیده است

خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است.

 اين يعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند

 خدا را شکر که مالیات می پردازم. این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم

 خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. اين يعنی توان سخت كار كردن را دارم

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای دارم

خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم .این یعنی من در میان

دوستانم بوده ام .

خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کرده ام. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و

 هم اتومبيلی برای سوار شدن

خدا را شکر که سروصدای همسایه را می شنوم. این یعنی من توان شنیدن دارم

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم

خدا را شکر که هر روز صبح با صدای زنگ ساعت بیدار می شوم. این یعنی من هنوز زنده ام

 خدا را شکرکه گاهی اوقات بیمار میشوم ...که باعث میشود به خاطر بیاورم که

اکثر اوقات سالم و سلامت هستم

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیب من را خالی می کند.

این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم

حرف خودم : ما همگي به خاطر اينكه فكر مي كنيم چيزايي كه داريم حقمونه خيلي چيزارو

فراموش مي كنيم در صورتي كه ما هم ممكن بود مثل خيلي هاي ديگه هيچ كدومش رو نداشته

باشيم تمام چيزهايي كه داريم نعمت و رحمت است و بس . دوستانم خدا محتاج ما نيست اما عاشق

تشكر ماست ازش تشكر كنيم و ببينيم چگونه رحمتش رو ميريزه سرمون اگه هم نكنيم فقط

خودمون رو خوار كرديم چون خدا بازم با نعمت هاش شرمندمون ميكنه.

آینـه

 

آینـه

چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توي یک کلبه کوچك زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.

کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی . از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم می آيد یک سال كه   نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توي صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از اين هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برايمان بیفتد . پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر مي رود آن آينه را  برايمان بخرد . آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.

سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : "وای ی ی ی ... حسین آقا، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!

بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سیبیلهايش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟ نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!

آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!

با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یكهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم!  بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازير بود به بابا گفتم :

 یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟

- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودي.

- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟

- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.

- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟

-  چون تو مال من هستی!

 سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟

و او در جوابم مي گويد: بله.

و وقتی به او می گويم چرا دوستم داری ؟

به من لبخند مي زند و مي گويد: چون تو مال من هستی.

 

 زائر نواز

 

                                               زائر نواز

در كودكـى دستم به دست مـادرم بود وقتى به درگاهت رضاجان مـیرسيدم
آواى هر گلدسته ات را گرم و پرشور با گوش جـان از بيكرانها مـیـشـنيدم
آن روز هم چون روزهاى خوب ديگر شور طوافت در دل من شعله ور بود
گرم و سبكبال و رها، بـیـتاب بـیـتـاب گويى مرا شوق حريمت بال و پر بود
مادر تمام غصه ها را با تو مـیگفت از رنج جانسوز و غم و درد نهـانش
میشد كه نقش غم زلوح سينه اش خواند از گـريـه آرام و اشك ديـدگـانش
همچون كبوتر شاد و بیآرام و خرسند بر گرد بام روضـه ات پرواز كردم
تـا بيكـران آسمـانهـا نـور ديـدم وقتى كه چشم خـويشتن را باز كردم
همچون پرنده در قفس اين جا اسيرم دستى گشـا زائـرنـوازى كن اماما!
مگذار بیروى تو بنشينم شب و روز نقش خـوش اعجـاز بازى كن اماما!
مهرت هميشه در سرم، عشقت به جانم چون ريشه سرو وصنوبرپاگرفته است
تـو هـشتمين نور شب يلداى مايـى عشق تو درجان ودل ما پاگرفته است
تا بـار ديگر روى مـاهـت را ببينم بـا التـفاتى حاجت ما را روا كـن
بستم گـره بر پنجره، چشـم انتظارم تا باز گردم، اين گره را نيز وا كن

شیشه ی دلمان را پاک کنیم

 شیشه ی دلمان را پاک کنیم

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»


زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

تشکر فراوان

سلام

ميخواستم اول از تمام دوستاني كه زحمت كشيدن و سري به بلاگ اين حقير زدن تشكر بي حد و فراواني بكنم و ازتون ميخوام تو بهتر شدنش بهم كمك كنين و ميخوام به نوشته ها حرفهاي خودم رو هم اضافه كنم و اگر شما كمكم كنين واقعا ممنون ميشم . بازم از لطفتون ممنون و سپاسگزارم .                                              

                                                      با تشکر: کامران                                                                                                                                                                  

 

زخمهاي عشق

زخمهاي عشق مادر 

 چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد.
پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين
زخم ها را دوست دارم، اينها خراش هاي عشق مادرم هستند
. .

تصميم عجولانه

تصميم عجولانه

 مرد جواني، از دانشکده فارغ التحصيل شد. ماهها بود که ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشه ‏هاي يک نمايشگاه به سختي توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو مي کرد که روزي صاحب آن ماشين شود.
مرد جوان، از پدرش خواسته بود که براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد. او مي دانست که پدر توانايي خريد آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر کس ديگري دردنيا دوست دارم. سپس يک جعبه به دست او داد.
پسر، کنجکاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يک انجيل زيبا، که روي آن نام او طلاکوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر کشيد و گفت: با تمام مال و دارايي که داري، يک انجيل به من ميدهي؟ کتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترک کرد.
سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده. يک روز به اين فکر افتاد که پدرش، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند. از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود. اما قبل از اينکه اقدامي بکند، تلگرامي به دستش رسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشيده است. بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد.
هنگامي که به خانه پدر رسيد، در قلبش احساس غم و پشيماني کرد. اوراق و کاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت. در حاليکه اشک ميريخت انجيل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کليد يک ماشين را پشت جلد آن پيدا کرد.
در کنار آن، يک برچسب با نام همان نمايشگاه که ماشين مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است
.

يا مهدي(عج)

http://www.jamkaran.info/fa/album/wallpaper/YA_MAHDI%20(7).jpg

يا مهدي(عج)
 


 

ای قبله ی نمازگذاران آسمان
ای خلق عالمت به سر سفره مهمان
هجر تو کرده قامت اسلام را کمان
الغوث یا بن فاطمه الغوث الامان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

ای روح دین حقیقت ایمان بیا بیا
ای جان جان و مصلح کل جهان بیا
تنها دمید عترت و قرآن بیا بیا
خورشید تا به کی به پس ابرها نهان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

ای غائب از نگاه و چراغ دل همه
داغ فراغ تو شده داغ دل همه
گل کرده این شراره به باغ دل همه
آه از جگر بر آمده آتش گرفته جان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

ای پر ز اشک چشم تو صحرا بیابیا
ای سینه سوز ناله زهرای بیا بیا
ای آرزوی زینب کبرا بیا بیا
تا چند سرو قامت دخت علی کمان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

مولا کنار چاه صدا می زند تو را
زهرا به سوز و آه صدا می زند تو را
زینب به قتلگاه صدا می زند تو را
زخم عزیز فاطمه گوید به مرزبان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

از قلب داغدیده ندا می رسد بیا
از ناله ی کشیده ندا می رسد بیا
از حنجر بریده ندا می رسد بیا
ای داغدار لعل لب و چوب خیزران
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

تا کی ز دیده اشک نشانیم سیدی
تا کی در انتظار بمانیم سیدی
تا کی دعای ندبه بخوانیم سیدی
تا کی سر بریده ی جد تو بر سنان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان

یاران دعا کنید که دلدار می رسد
خورشید از درون شب تار می رسد
صبح ظهور و وصل رخ یار می رسد
میثم بریز اشک و دعای فرج بخوان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان


داستان طلبه جوان و دختر فراري

داستان طلبه جوان و دختر فراري

 

 

شب هنگام محمد باقر -طلبه جوان-در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره كرد كه سكوت كند و هیچ نگوید.


دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را كه حاضر كرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.


صبح كه دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و .....


محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید كرد كه اگر به كسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد.


شاه دستور داد كه تحقیق شود كه آیا این جوان خطائی كرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید كه تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید.

طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار كه نفسم وسوسه می كرد یكی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه كردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف كند و ایمانم را بسوزاند.


شاه عباس از تقوا و پرهیز كاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیكی یاد كرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.