حرف خودم (6)

سلام ٬ دوباره سلام

سلام خدا ٬ سلام دوستان با حوصله ی من ٬

راستش یک دفعه ای دلم گرفت و خواستم بنویسم ...

الان رفتم پشت پنجره و هوس کردم که بازش کنم و  به بیرون نگاه کنم ...

امشب از اون شبهای سرده سرده تهرانه ...

وقتی که صورتم یخ شد و اومدم نشستم پشت کامپیوتر ....

یک دفعه به یاد کسانی افتادم که همین الان آرزوی بودن در جای گرمی

مثل جای من بودن ....

حتی برای لحظه ای ....

واقعا زجر آورٍ وقتی به این نا شکریهام فکر میکنم ...

الان خیلی و خیلی ها هستند که در گوشه کنار این شهر ....

دارن دستاشونو با گرمای نفسهاشون ....

با گرمای یک پیت پر از چوب که به آتش کشیدن ....

یا با گرمای در کنار هم و نزدیکیٍ هم خوابیدن ....

شبشونو به صبح می رسونن .....

واقعا من چی ام ؟؟؟؟

چرا انقدر بی فکرم ؟؟!!!!

دنبال چی میگردم ؟؟؟!!!!

چی کم دارم ؟؟؟!!!!!

ای خدا منو ببخش بابت کوتاهی هایی که در شکر کردنت ....

در سجده کردن به خاکت ....

در کمک کردن به بندگانت ....

در تمام داشته هایم و ندیدنهایم .....

که الان با تمام شرمندگی ام نمیدونم چی و چه جوری ازت عفو بخواهم ...

یاد رفتگرهایی افتادم که طول شب رو تو این سرما با چه مشقتی کار می کنن و به صبح

می رسونن دریغ از اینکه من واسه کاری که میکنم و یکصدم سختی رفتگری رو داره به زمین و زمون شکایت میکنم ....

وقتی یاد این میوفتم که خانواده ای با یه چراغ نفتی خونشو گرم می کنه ...

وبه پدری که تمام تلاشی که در وجود داره رو میکنه ....

و خودشو به آب و آتیش میزنه ....

تا شرمنده ی بچه هاش نشه ....

از خودم بدم میاد که چقدر بی فکر ....

خود خواه ....

مغرور ....

و نادونم .

دیروز داشتم با سرایدار محل کارم صحبت میکردم ٬

ازش پرسیدم چند سالته؟

گفت ۴۷ سال

گفتم بچه داری ؟ چندتا ؟

گفت : آره ۲ تا پسر دارم

گفتم چند سالشونه کجان؟

گفت یکی ۱۷ یکی ۱۸ و با مادرشون لرستانن ...

گفتم درس میخونن ؟

گفت نه معلول جسمی هستن بدنشون لمس هستش نمیتونن مداد خودکار بگیرن ....

یه مشکل ژنتیکی دارن و بزرگتر هم که بشن بدتر میشن ....

گفتم سختت نیست تو اینجا اونا اونجا ؟

گفت چرا ٬ اما چاره چیه از پس مخارجشون تو تهران بر نمیام مجبورم ...

گفتم زمونه ی سختی شده نه؟ ....

با کمال قدرت بهم گفت اصلا هم اینجوری نیست !!!!

من ۲ تا بچه معلول دارم و این سختی رو میکشم ....

اما میدونم کارای خدا بی حکمت نیست ....

اون دست گردون رو میچرخونه ...

آدم تا سر پاست میتونه همه کاری بکنه !!!!

تو دلم به خودم فحش میدادم که چقدر ضعیفم و هزاران احسنت به این مرد ...

مردی که سوادش در حد خوندن نوشتن بیشتر نیست ....

اما درکش اندازه ی دریاست ....

آخه خدا میخوای بهم یه چیزی بفهمونی چرا اینجوری خردم میکنی ...

ای خدای بالا سر خودت میدونی تو دلم چی میگذره ...

ای بخشنده بر من نادانی ام را ببخش ...

ای دانا یک نوک سوزن از دانایی ات بر من عطا کن ....

ای خدای مهربون خیلی بزرگی ...

این دنیایی که ساختی ۱۰۰۰ بار بزرگتر از چیزی هست که دیده میشه ...

انسانهایی توش هستن که من حتی و حتی تار مویی از آنها نیستم ....

ای خدای بزرگ ممنونم که بازم بهم درس دادی ....

ای خدای زیبای من ....

واقعا ممنونتم بابت تمام چیزهایی که به دادی و باز هم نمیبینم ...

ای خدا باز هم از درگاه با شکوهت ملتمسانه میخوام ....

مرا به شکوه و جلالت ببخشی و از دریای بی انتهای هستی خود کمی به من ...

صبر ....

عقل ....

درک ....

تفکر ....

و راهی برای شکر گزاریت قرار بدی ....

ای خدای مهربانم ممنونم که بازم اومدی به یادم ....

ای خدای صابر دوستت دارم به اندازه ی بزرگیت ....

دوست دار رو سیاه تو من .

 

حرف خودم (5)

سلام خدا

سلام دوستان دوست داشتنی من

سلام به همه ی کسانی که حوصله می کنند و نوشته های خسته کننده ی منو می خونن

راستش باز دلم گرفته البته نه از مشکلاتم این دفعه داشتم به خودم فکر میکردم که به یه چیزای دیگه ای رسیدم .

فهمیدم که خیلی آدم ضعیفی ام ....

خیلی بی ارادم ....

خیلی داغونم ....

خیلی نا چیزم ....

امروز فهمیدم هیچی نیستم ....

وقتی که داشتم به یه نوحه گوش میدادم ٬

یه لحظه ی کوچیک خودم رو گزاشتم جای کسانی که زجر واقعی کشیدن ....

فقط یه لحظه تصور کردم که من اونجا بودم و میدیم که داداشمو دارن میکشن ....

حتی ثانیه ای نتونستم طاقت بیارم حتی اندازه ی فکر کردن بهش ....

من تا امروز ادعا میکردم که سختی میکشم ....

اما امروز فهمیدم سختیهای من بچه بازی ای بیش نیست ....

واقعا اون خدایی که اون بالاست مصیبت رو اندازه ی طاقت میده ....

اون میدونه که کی چیه و چقدر ضعیف یا قوی هستش ....

امروز فهمیدم من دارم فقط و فقط زیبایی میبینم ....

همون طور که حضرت زینب (س) بعد از واقعه ی عاشورا بعد از نام خدا

فرمود که به خدا قسم جز زیبایی چیزی ندیدم ............

پیروزی خون بر شمشیر ........

رو تمام شمشیر های شما خون اونهاست و نشانشون واسه همیشه خواهد ماند ....

وقتی به این جمله ها فکر میکردم نمی تونستم بفهمم چه جوری این چنین

ایمانی در یک انسان میتونه تجلی پیدا کنه ....

اما وقتی داشتم فکرمو بررسی میکردم  به پدر و مادرش رسیدم ....

شخصی مانند حضرت زینب (س) از اول زندگی مصائب دید از شهادت مادر ٬

شهادت پدر ٬ و دانستن اینکه در روز عاشورا شهادت خانواده ی خود را خواهد دید ....

این است آن سختی دیده ....

واقعا آن حضرت چه کشید و من چه را نمیتونم تحمل کنم ....

ای خدای بزرگ من که هرگز نمیتونم درصد ناچیزی از آن بزرگان باشم ....

اما تو ای بخشنده به من هم کمک کن تا کمی صبر داشته باشم ....

طاقتم بیشتر شود ....

بهتر فکر کنم و بهتر درکت کنم ....

ای خدای مهربون بهم قدرت بده تا سر پا به ایستم .....

ای خدا آن حضرت شهادت بچه ی شیر خواره را هم دید ....

اما جز حمد و ثنای تو چیزی به زبان نیاورد ....

ای خدا به من هم بیاموز که جز شکرت چیزی نگویم ...

ای غفار پشتیبانم باش تا بتونم شرمنده تر از این نباشم ....

شرمنده ی این همه نشونه ای که جلو چشامه و نمیبینم .....

خدایا کاری کن که به هیچی عادت نکنم که فکر کنم حق من اینه .....

و شکر کردنت رو فراموش کنم ....

خدایا بابت خیلی چیز ها شکرت نکردم ....

اما ای رحمان خودت به بزرگیه بی کرانت بر من ببخش ....

و من رو به خودت نزدیک کن ....

چون خودت فرمودی که به هر که بخواهی میدهی وبر هر که نخواهی نمیدهی .....

ای خدای مهربون یه وقت قفل به دلم جز قفل مهر خودت نزنی ....

ای خدا واقعا دوستت دارم.....

ممنونم از اینکه امروز هم چیزی بهم یاد دادی ....

ممنونم که بازم به یادم اومدی ....

و دوباره من رو به درگاهت دعوت کردی ....

بابت همه چی ممنونم و به اندازه ی عرشت دوستت دارم ....

الهی به امید خودت و تنهایم نگذار .....

دوست دار رو سیاه تو من