کفشهاي قرمز
کفشهاي قرمز
دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمز بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود، در قلك كوچكش جمع مي كرد. آن روز صبح هم مثل هميشه، غرق در رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد.
وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سفيد و تميز ديد كه در كنار آن هديه اي قرار داشت.

دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس... او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان راه رفتن ندارد.
حرف خودم : یادمان باشد برای به دست اوردن هر چیزی عجله نکنیم چون ممکن است به شکلی دچار مشکل بشیم که آرزو کنیم ای کاش دنبالش با این سرعت نمی رفتیم و به خدا می سپردیمش تا بهمون بده اما نه اونجوری که دست رو دست بذاریمو به خدا بگیم که خدایا به ما بده فقط پله پله و با کمکه خدا درست مثل یه بچه که میخواد تازه از پله ها بالا بره و به کمک بزرگترش که دستشو گرفته قدم برداریم انشاا... که بتونیم دستای خدارو ببینیم و لمس کنیم خدایا توفیق لمس دستات رو به ما عطا کن الهی آمین